رونویس

رونویس

دیدگاه خود را بفرستید: runevis@mail.ru

بایگانی

احساس کردم وقتش رسیده یک مقدار به خودم استراحت بدم چون تمام روز روی مطلبی که قرار بود روز بعد توی روزنامه چاپ بشه کار کرده بودم. باید از اتاقم برای یکی دو ساعتی خارج می شدم و از ساختمون می زدم بیرون تا نفسی تازه کنم. پاتوقم کافه الیزابت هست که سر خیابون اصلی قرار داره. کافه ای کوچیک اما آرامبخش. هر زمان که میرم اونجا، یک نفر رو پیدا می کنم و با اشتیاق براش حرف می زنم و به حرف هاش با دقت گوش میدم. با آدم های بیگانه و آشنا گپ می زنم و حس بخشی از یک جامعه انسانی بودن رو دوباره توی خودم زنده می کنم.

 

اون روز پنجم فوریه بود. هوا خیلی سرد بود اما به عشق گرمایی که می دونستم توی کافه هست، بیست دقیقه پیاده روی کردم و پشت میز مورد علاقم نشستم. حالا دیگه ساشا و الیزابت خوب من رو می شناسند. در این چند سالی که اینجا زندگی کردم، حداقل هفته ای یک بار به کافه رفتم و یک تا دو ساعت از روز رو اونجا گذروندم. ولی اون روز، پنجم فوریه، دلم خواست بیشتر بشینم. دلم خواست زمان رو تا می تونم کش بدم یا توی یک قوطی حبس کنم. دلم خواست بشینم و سپیده صبح رو از پشت شیشه های کافه الیزابت ببینم.

 

الیزابت بهم لبخند زد. من هم لبخندش رو با دست جواب دادم. الیزابت رو دوست دارم. هم زیباست و هم با نجابت برخورد می کنه. ساشا هم دوست دارم اما اون یازده سال ازم کوچیکتره و به نظرم توی یک دنیای دیگه سیر می کنه.

 

کافه خلوت بود. وسط هفته بود و همه بعد از کار ترجیح داده بودن توی این هوای سرد خودشون رو به خونه های گرمشون برسونند و احتمالا زودتر بخوابند. بجز من، یک آقای قوی هیکل با سبیل های کلفت نشسته بود ته کافه و با اخم روزنامه می خوند.

 

ازش پرسیدم: "?Плохие новости"

 

جواب داد: ".Как обычно. Война и страх"

 

به خودم گفتم: "آره. جنگ و وحشت توی این دنیا تمومی ندارند. هر چقدر ما مردم عادی تلاش کنیم با هم خوب باشیم، باز سیاستمدارها راهی برای شکرآب کردن رابطمون پیدا می کنند."

 

قهوم رو نوشیدم. قهوه های الیزابت حرف ندارند. خوب می دونه چه مقدار شکر و شیر رو به قهوه اضافه کنه تا مزش بی نظیر بشه. هوس کردم از فرصت خالی بودن کافه استفاده کنم و از الیزابت درخواست کنم چند دقیقه ای باهام حرف بزنه. فرصت خیلی خوبی بود تا بهش نزدیک تر بشم.

 

الیزابت آروم نشسته بود یک گوشه و به تلویزیونی خیره شده بود که صداش خفه بود و اخبار سرما در سراسر روسیه رو گزارش می داد. از پشت بهش نزدیک شدم و گفتم: "الیزابت، وقت داری با هم قهوه بخوریم؟"

 

با لبخند به سمتم برگشت و گفت: "С удовольствием" بدون معطلی از جاش بلند شد و دوتا قهوه ویژه درست کرد و اومد سر میز نشست.

 

"خب، درباره چی صحبت کنیم؟"

 

قبل از اینکه جوابی به الیزابت بدم، یک نگاه به ساشا انداختم که مثلا با لپ تاپش آهنگ گوش می داد اما یکی از گوشی هاش رو انداخته بود تا حرف های ما رو از دست نده. برگشتم و به مرد قوی هیکل سبیلوی پشت سرم هم نگاهی انداختم. برام دست تکون داد که مفهومش این بود من هم می شنوم با اینکه مثلا دارم روزنامه می خونم. حرف زدن در این شرایط کمی سخت میشه اما دیگه نمی شد پا عقب گذاشت.

 

"الیزابت، می خوام بیشتر بشناسمت. دو سالی میشه میام اینجا. همدیگه رو می بینیم و با هم آشنا هستیم اما تا حالا نشده با هم قهوه بخوریم و گپ بزنیم. بهم بگو تو چرا اینجا رو باز کردی؟ چرا کافه؟ چرا مثلا آرایشگاه نزدی؟"

 

"هووم. پس دلت می خواد بیشتر من رو بشناسی. چه جالب. من هم همین چند روز پیش به ساشا گفتم دوست دارم یک روز با میثم مفصل حرف بزنم. فقط به هم لبخند نزنیم و رد بشیم. حرف بزنیم."

 

"عالیه. و حالا ما اینجا نشستیم. اون بیرون سرده اما ما قهوه الیزابت خانم رو می خوریم و بیشتر با هم آشنا میشیم. این خوبه." و لبخند زدم.

 

"درسته. حالا بذار بهت بگم چرا کافه زدم. راستش اولش می خواستم نویسنده بشم اما نشد. لیسانس ادبیاتم رو که گرفتم، یکی دو سالی جوگیر بودم بنویسم. می نوشتم اما نویسنده نشدم. زمان زود می گذشت و من به این نتیجه رسیدم که باید جدی تر زندگی کنم. دوتا کوچه پایین تر از اینجا یک جای کوچیک رو اجاره کردم و کتابفروشی باز کردم. فقط رمان و داستان کوتاه می فروختم. درآمدم در حد بخور و نمیر بود. دو سال کتاب فروختم و بعد برای همیشه باهاش خداحافظی کردم. به اصرار پدرم و ساشا اینجا رو اجاره کردیم و الان چهار سال میشه که این کافه الیزابت رو داریم."

 

"الان راضی هستی؟ احساس خوشبختی می کنی؟"

 

"راضی؟ راستش نمی دونم. الان پول خوبی در میاریم. وضع مالی بهتره شده. اما هنوز که هنوزه، صبح ها که میرم خونه، اول میرم سراغ نوشته هام و انقدر باهاشون ور میرم تا خوابم ببره. هنوز هم توی ذهنم رویای نویسنده شدن دارم."

 

"چجور مطلبی می نوشتی؟ داستان بلند و کوتاه؟"

 

"داستان کوتاه عاشقانه. هنوز هم می نویسم. فقط برای دل خودم می نویسم و به هیچکس نشونشون نمیدم. انقدری شجاع نیستم که حرف های دلم رو با دیگران قسمت کنم."

 

ته مونده قهوم رو سرکشیدم. سرد شده بود. مجذوب حرف زدن با الیزابت شده بودم و دلم می خواست سوال های بیشتری ازش بپرسم. گوش دادن به حرف های یک زن همیشه برام لذتبخش بوده. خدا، زیبایی زن رو درون ذهنش جاساز کرده. به همین دلیل، چشماشون اینقدر زیبا و درخشانه. متاسفم که خیلی از مردها تا آخر عمرشون این رو درک نمی کنند.

 

"الیزابت، دلت می خواد کیک شکلاتی بخوریم؟"

 

قبل از اینکه الیزابت جوابی بده، ساشا از جاش پرید و فریاد زد: "آره. فکر خوبیه. من هم خیلی هوس کیک شکلاتی کردم. می خوام کیک شکلاتی رو با شیر کاکائو بخورم. شما چطور؟"

 

من گفتم با آب پرتقال، الیزابت گفت با شیر و مرد هیکلی سبیلو گفت با چای. به چشم های الیزابت خیره شدم. مشکی مثل سیاهی آسمون با ستاره های براق. بهم لبخند زد. سرم رو انداختم پایین و زیر لب بهش گفتم: "دلم می خواد تا روشنی هوا باهات حرف بزنم."

 

سرم رو بالا آوردم و دوباره به چشماش نگاه کردم. گونه هاش سرخ بودند و لب هاش مثل شن های ساحل می لغزیدند. بهم گفت: "دوست ندارم امشب صبح بشه. خیلی وقته با کسی حرف نزدم. من پایم تا روشن شدن هوا باهات حرف بزنم به شرطی که تو هم از خودت برام بگی."

 

قبول کردم.*

 

* این نوشته ادامه دارد.